خرید بک لینک
چه جسورانه قدم میزنم در انتهای اسفند هرچند لحظه لحظه های عمر حجمی از تهی بودن را لمس میکند گرفتارم تو بهت انتظاری که سالهاست به پایان آمده و باز مصرع اول غزلم چه سوزناک می نوازد و خط دل هنوز مرا می خواند با قصیده هایش و هیچ و عبث هست تمام سایه های خیالیم و من باز از این دایره خیال میگذرم با قسمتی که دیده نمی شوم و موج میزنم در لحظه های سنگین نفس های اسفند تا دوباره نخوانی مرا ،و از مقابل پنجره های فریادم با سکوت خداحافظی کنی و مانند سنگی در بی حوصله گی از سردی سایه غلت میخورم تا خود را به چشمه ای از بهار نو برسانم تا بهانه ای از ماندن ها باشد و لحظه لحظه

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 20:11

سال که نو می شود زمین نفسی دوباره میکشد،برگ ها به رنگ در می آیند و گل لبخند می زند و پرنده های خسته از سفر برمیگردندبرای مهمانی رویش سبز دوباره، برای باران و برای زندگی آسمان خسته از زمستانه ترین حال مردم،به گوش های خسته از تهی بودن صدای باران مژده از شنیدن و احساسش می دهد. تا من حرف های نگفته ام را در طول زمستان برای خاکی ترین احساسم بسرایم و با وزش بادهای احساس دردمندم،هذیان شاخه های رو به خشکی را بیدار کنم و از خاک دل ،سوخته شاید بویی از یک امید و زندگی به مشامم برسد و بوی باران خاک خورده منو ببرد به خلسه ی دنیایی که در آن عاشق باشم و کودکی آزاد و بی پر

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 20:11

چه ترانه هایی که هم آواز بهار مرا با خود مینوازد این طبیعت و من غزل هایی ناتمام از همه مصرع هایی هستم که حس سرودنش را در تاریخی از گذشته ها گم کرده ام هنوز عطری از بهار در سایه های خشک و خالی از احساس مانده که جسم را دیدبانی خسته برای عمری سرپا نگه داشته چراغی بر عمر آویزانم که بی فروغ بر باور عمر میتابد و غزل های بی کلامی که چیده میشود ردیف به ردیف از زبان بی تلکف... طاقت نصرت زده دیگر هیچ تمنایی از سایه های خیالی ندارد و دیگر هیچ واژه هایی بی پنهان در سایه ی سه نقطه هایم پنهان نیست سینه ام پر از واژه های خیالی آخر قصه هاست شاید دلتنگ تر از تنگ ،گهگاهی باشد

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 20:11

فصل ها که می آیند در تقویم تکراری و خورشید وجود بی ادعا بر کویر تشنه دل فرو می ریزد و خرداد آسمان خیال خزان فصل بهار را نوید می دهد اندیشه من متولد می شود در مدار خورشید مهربانی ها و باران آسمانی میشوید چرگینی تمام پلیدی ها را و تولدی دوباره آغاز میکنم زیر سایه مهربان ترین ها و کام اندیشه هام چه شیرین گشت!! وقتی خیالم را با مهربانی هایت به رقص خورشید دعوت کردی آسمان امروز گواه مهربانی هایی بود که اشک شوق مرا در خود سرود و تولد بهانه ای شد برایم تا متولد بشم در اندیشه ام که بر این باور بمانم که سر شار از مهربانی های بزرگ مردی کوچکم که دستی پر از مهربانی دار

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 20:11

تعطیلات همچون مسکنی هست که فقط بی حسی از گذر لحظه را یاد آور است و شب و روز در پی هم و مشکلات دست تو دست شمس روزگارم و فریاد پیام هایم هنوز سکوتی بیش نیس و من دلخوشی میزند زیر دلم از همه ی این گرفتاری خود را به دل طبیعت می سپاریم با سازی که شاید لحظه هایت را نوازش دهد و نگاه مارال گونه طبیعت هنوز چرت صبحگاهی سرد را زیر چشمانم به یادگار می گذارد شاید بزرگ مرد کوچک تنها رفیق دلخوشی این روزهایم باشد که تا صبح می سراید ترانه های دلنشینش را مهربانی لبریز است در نگاه پدرانه، که پرده ها را یکی یکی برای دلخوشی ما عوض میکند تا آهنگ دوست داشتن ها را بیاموزد بر فرز

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 20:11

بزرگ مرد کوچک تنهایی ها، تولدت مبارک

تابستان در نفسهای آخرش میوه ای از بهشت را بر زمین نازل کرد تا مهمان پاییزی باشد و شکوفه هایش در زمستان سر باز کند

و تو تحفه ای از بهشت هستی که 20 بودنت را بر پیشانی خود آورده ای بر زمین

و چه خوش تر از اون که برباغی روییده ای که جنسش مهربان تر از خورشید

و چگونه توصیف کنم ذلال مهربانیت را

جز این نخواهم که ذلال تر از آب چشمه،مهربان تر از باران و درخشان تر از خورشید باشد

تمام آرزوهایت

برچسب: نویسنده: ایلیا کمالی تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 20:11

صفحه بندی